سلام دوستای عزیز این پست می خوام یه دو بیتی از حامد عسگری و یه ترانه از خودم براتون بزارم(ویه جمله که نمی دونم از کیه) و منتظر نظراتون هم هستیم همچنان .


اندیشیدن به پایان حضورش را تلخ می کند بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز.
دو بیتی حامد عسگری..
باران که گرفت غربتم را شستم
دلتنگی تلخ عزلتم را شستم
یک شب تو به خواب من مرا بوسیدی
یک هفته بعد صورتم را شستم
و ترانه خودم(آزیتا)
قصه زمستون توی نگاهت
دستای تو همیشه سرد سرده
از وقتی که یادم میاد قصه هات
چشمای قصه گورو تر می کرده
تو مرد قصه های جا مونده ای
لای چادر نماز مادر بزرگ
هیچوقت نخواس قصه تو باور کنم
چشمای نیمه باز مادر بزرگ
قصه ی تو خواب شبای من بود
انقد مامان بزرگ واسم گفته بود
گوشه چادرش همیشه تر بود
اون چادر سفید و زردو کبود
مامان بزرگ یه روزی عاشقت بود
تو شاه قصه ای که کیش و مات
بازی همیشه اشکنک نداره
مامان بزرگ همیشه چش براته